|
باران عشق باران عشق همیشه می بارد اما در بهار قطره های باران طلایی رنگند*از خدا میخواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی
| ||||
|
[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 03:44 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
سلام دوستای گلم باتشکر ازاینکه به وبلاگ من وداداشم سرمیزنید ونظرمیدین.. من ومحمدرضا کم کم داره امتحانامون شروع میشه و وقت نداریم که وب رو آپ کنیم.ایشالابعد امتحانا وقبول شدنمون..میایم وب رو آپ میکنیم وخبرتون میکنیم.... پس تابعد امتحانا..بای باااااای گفتی دوستت دارم قلبم تندتر از از همیشه تپید لبخند زدم و باورت کردم با اینکه میدونستم لب ها دروغ میگن با صدات نوازش کردی تپش قلبت رو حس کردم مهربون و پاک بود ، نگاهت گرم و دلنشین صدات آرامش دل ، نفست بوی بهار عشق بود [ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 04:49 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
بوی بهار بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده و پاک آسمان آبی ابر سفید برگ های سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد ![]() ![]() خلوت گرم کبوتر های مست ![]() ![]() نرم نرمک میرسد اینک بهار ![]() ![]() خوش به حاله روزگار ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() baz kon panjere ra baharan amad ke shekofte gole sorkh be golestan amad ![]() ![]() sale no mobarak![]() ![]() ![]() [ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 03:22 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
خدایاعشق من رفته دلم ازغم شده داغمون دلم تنگ واسش امانموندپای قولامون خدایامن تواین دنیاچراخیری نمیبینم نخواستی پیش من باشه دیگه اونونمیبینم خدایادردمومیگم که بین خودمون باشه دلم تنگ واسش امابه عشقمون نگفت باشه خدایاطاقت ندارم من بهم میگن تحمل کن بغضم ترکیدجلوش امابازم میگه تحمل کن خداحافظ گل نازم بااشکام پای توموندم خداحافظ واسم سخت.دیگه پیشت نمیمونم..... +++++++++++++++++++++++++++++++++ یادت باشه دیگر یادت نیستم گاهی دست " خـــودم " را می گیرم... می برم هوا خوری... " یــاد " تو هم که همه جا با من است... " تنــهایــی " هم که پا به پایم میدود... ...میبینی...؟ وقتی که نیستی هم جمعمان جمع است ************************************* در این شبــهای بـــارانی غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی بـــــ ــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می آیـــــی به احســــاست قســــــم یــــک شب دلم می میرد از حسرت ومن آهسته میگویم : تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی ..... -=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- یه وقت به سرت نزند! که شعرهایم را بتکانی... چرا که رسوا خواهم شد...! و همه خواهند دید!! لحظه لحظه تو را "میان واژه هایم"!!!.. دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه میدهد
![]() دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق میکند ![]() دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد ![]() دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر میکند ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() دلم برای کسی تنگ است![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
ای خدا Hard دلم را Format مکن
Filed من را خالی از برکت مکن Option غم را خدایا On مکن File اشکم را خدایا Run مکن Deltree کن شاخه های غصه را سردی و افسردگی هر سه را Jumper شادی بیا تا set کنیم سیستم اندوه را Reset کنیم نام تو Password در های بهشت آدرس Email سایت سرنوشت ای خدا روز ازل Cad داشتی Mouse بود اما مگر Pad داشتی که چنین طرح 3D می زدی طرح خود را بر روی CD میزدی تا که نیفتد Bug در اندیشه مان تا که ویروس نگردد ریشه مان ای خدا بر ما ایمن فرست بهر دل های پر آتش Fan فرست ای خدا حرف دلم را با کی زنم Help میخواهم که F1 میزنم. [ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت میکردم امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد از من تشکر کنی،اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،وقتی که داشتی این طرف و ان طرف میدویدی تا حاضر شوی فکر میکردم چند دقیقه ای وقت داری بایستی و به من بگویی "سلام"،اما تو خیلی مشغول بودی،یه بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یه ربع کاری نداشتی جز انکه روی یه صندلی بنشینی،بعد دیدمت که از انجا پریدی،خیال کردم میخوای چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی **تمام روز با صبوری منتظرت بودم،با آن همه کارهای گمان میکنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف کنی،متوجه شدم قبل از نهار هی دور و ورت را نگاه میکنی،شاید چون خجالت می کشیدی،سرت را به سوی من خم نکردی. **تو به خانه رفتی و به نظر میرسید که خیلی کارها برای انجام دادن داری،بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی،تو هر مدت زیادی جلوی آن میگذراندی در حالی که درباره ی هیچ چیز فکر نمیکنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری،باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون نگاه میکردی،شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی. **موقع خواب،فکر میکنم خیلی خسته بودی،بعد از انکه به خانواده ات شب بخیر گفتی،به رخت خواب رفتی و فورا به خواب رفتی،نمی دانم که چرا به من شب بخیر نگفتی،اما اشکالی ندارد،آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! **احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام،من صبورم،بیش از انچه تو فکرش میکنی،حتی دلم میخواهد به یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من انقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،منتظر یک سر تکان دادن،یه دعا،یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید،خیلی سخت است که مکالمه یک طرفه داشته باشی،خب من بازم هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،به امید انکه شاید فردا کمی به من هم وقت بدهی. **آیا وقت داری که این نامه را به دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،من می فهمم و سعی میکنم راه دیگری بیابم،من هرگز دست نخواهم کشید.* *دوستت دارم،روز خوبی داشته باشی**دوست و دوستدارت: خدا*
[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 11:16 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
چشم هایم را می بندم بازی دستانت دیوانه ام می کنند رها نمی شوم از تو رها نمی شوم از این حس مشترک شعله میشوی در لبهایم داغ می شوم داغترین فصل بودنم آرام . . آرام بی تو زورق چشمانم در نگاه تو جرات حرکت ندارد بی تو فلک سر به گریبان ست بی تو قناری ندارد نای پریدن و حوصله ترنمش نیست بی تو پرسش ها بی جواب می ماند بی تو عاشقان مغموم در گوشه ای نشسته و می بارند بی تو نسترن ها و اقاقی ها پژمرده اند و طراوتی نمی خواهند بی تو شمار ستارگان هم رو به زوال ست و دیگر حود نمایی نیست در میانشان بی تو ... روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد یک روحانی او را دید وگفت: حتما گناهی انجام داده ای یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک را اندازه گرفت یک روزنامه نگار در مورد درد هایش با او مصاحبه کرد یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت یک پرستار کنار او ایستاد و با او گریه کرد یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش
او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که؛ خواستن توانستن است یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی سپس فرد بیسوادی گذشت و دست اورا گرفت او را از چاه بیرون آورد. [ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 08:03 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
الهی که بخت تو را وا کنم تو را توی بخت خودم جا کنم خودم را که عمری است گم کرده ام خوشا در نگاه تو پیدا کنم دلم را به دست تو یاغی دهم خودم را به دست تو رسوا کنم عروس تک خاندانم شوی تو را مثل غنچه شکوفا کنم خودت مادر بچه هایم شوی خودم را کنار تو بابا کنم من از دست تنهایی آزرده ام بیا با تو ایجاد یک ما کنم شروطت قبول هست و حرفت سند سند را بیاور که امضا کنم دو چیز است کمبود من: عشق تو و آهی که با ناله سودا کنم مبادا تصور کنی که قادرم تو را صاحب باغ و ویلا کنم ولی میتوانم به اعجاز شعر تو را ساکن کاخ رویا کنم الهی که تو سارای من باشی و خودم را به این حیله دارا کنم که خود را برای تو معما کنم که تا چاقی ات را مداوا کنم بیا هیکلت را مقوا کنم تو را میتوانم زلیخا کنم در باغ سبزی نشانم بده که باغ دلت را مصفا کنم تو را غرق اشعار زیبا کنم! [ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 07:39 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
گنجشک وخدا ........... گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود!! خدا گفت : چیزی بگو...!! گنجشک گفت : خسته ام ...... خدا گفت : از چه.....؟؟!! گنجشک گفت : از تنهایی ، بی کسی ، بی همدمی ، کسی تا به خاطرش بپری ، بخوانی ، او را داشته باشی.........!! خدا گفت : مگر مرا نداری.....؟؟!! گنجشک گفت : گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند.....!! خدا گفت : آیا هرگز به ملکوتم آمده ای ....؟؟!! گنجشک ساکت شد.......!! خدا گفت : آیا همیشه در قلبت نبودم ؟؟!! چنان از غیر پرش کردی که دیگر جایی برایم نمانده..... چنان که دیگر توان پذیرشم را نداری.......... گنجشک سر به زیر انداخت ، چشم های کوچکش از دانه های اشک پر شد....... خدا گفت : اما همیشه در ملکوتم جایی برای تو هست........ بیا.................. گنجشک سر بلند کرد ، دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود..... گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود....... به سمت ملکوت....... بوسه یعنی وصل شیرین دو
لب بوسه یعنی عشق در اعماق
شب بوسه یعنی مستی از مشروب
عشق بوسه یعنی آتش و گرمای
تب بوسه یعنی لذت از
دلدادگی لذت از شب لذت از
دیوانگی بوسه یعنی حس خوبه طمع
عشق طعم شیرینی به رنگ سادگی بوسه یعنی آغازی برای ما
شدن لحظه ای با دلبری تنها
شدن بوسه آتش میزند بر جسم و
جان بوسه بر میدارد این شرم
از میان بوسه یعنی شادی و شور و
نشاط بوسه یعنی عشق خالی از
گناه... [ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 05:48 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
هیچ کس جوابی ندادهمه ی کلاس یکباره ساکت شدهمه بهم دیگه نگاه می کردندناگهان لنایکی ازبچه های کلاس آروم سرشوانداخت پایین درحالی که اشک توچشاش جمع شده بود.لناسه روزبودباکسی حرف نزده بودبغل دستیش نیوشاموضوع روازش پرسید.بغض لناترکیدوشروع کردبه گریه کردن معلم انودیدوگفت:لناجان توجواب بده دخترم عشق چیه؟ لناباچشمای قرمزپف کرده وباصدای گرفته گفت:عشق؟ لناجواب سوال معلم راباسوال پاسخ داد:عشق... ببینم خانوم معلم شماتابحال کسی رودیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردوجواب داد:خب نه ولی الان دارم ازتومیپرسم لناگفت:بچه هابذاریدیه داستانی روازعشق براتون تعریف کنم تاعشق رودرک کنیدنه معنی شفاهی شوحفظ کنید.وادامه داد:من شخصی رودوستداشتم ودارم ازوقتی که عاشقش شدم باخودم عهدبستم که تاوقتی نفهمیدم اون هم منودوستداره بجزاون شخص دیگه ای روتوی دلم راه ندم.برای یه دختربچه خیلی سخه که به یه چنین عهدی عمل کنه.گریه های شبانه ودورازچشم بقیه به طوری که بالشتم خیس میشدامادوسش داشتم.بیشترازهرچیزوهرکسی حاضزبودم هر بعدازاین موضوع پیتررفت مابهم قول داده بودیم که کسی روتوی زندگیمون راه ندیم اون رفت وازاون روزبعدهیچکس ازش خبری نداشت اون موقع فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته بود:لنای عزیزهمیشه دوستداشتم ودارم من تااخرین ثانیه ی عمربه عهدم وفامیکنم منتظرت می مونم شایدماتوی این دنیابهم نرسیم ولی بدون عاشقاتواون دنیابهم میرسن پس من زودترمیرم واونجامنتظرت میمونم خدانگهدار.مواظب خودت باش دوستدارتوپیتر. لناکه صورتش ازاشک خیس بودنگاهی به معلم کردوگفت :آره دخترم می تونی بشینی لنابه بچه هانگاه کردهمه داشتن گریه می کردند ناگهان دربازشدوناظم مدرسه داخل شدوگفت که پدرومادرلنااومدن دنبال لنابرای مراسم ختم یکی ازبستگان. لنابلندشدوگفت:چه کسی؟ ناظم جواب داد:نمی دونم یه پسرجوان دستهای لناشروع کردبه لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادودیگه هم بلندنشد.آری لنای داستان ما،به عهدش وفاکردورفت تاتوی اون دنیاپیترراملاقات کند.... پرسیدند به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم میخواست با تمام وجودم داد بزنم "به خاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچکس پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد"به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچکس ازش پرسیدم تو به خاطر چه زنده هستی؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ،زنده هست. [ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 03:55 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
خدایا!!! من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است من آموخته ام در كنار تو بود. یعنى همه چیز. من آموخته ام با یاد تو بودن یعنى اندیشیدن در عمق. من آموخته ام تو راصدا كردن یعنى آرامش خاطر. خدایا كمكم كن تا بیاموزم این زندگى را كه تو به من هدیه كرده اى شاداب تر سالم تر بسازم و خدایا من آموخته ام كه در هر لحظه به در گاه تو نیایش كنم وشكرگزار دریاى بیكران تو باشم. نسل ما نسلی بود که: هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید یواشکی خندید ...یواشکی حرف زد یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد یواشکی انتخاب کرد یواش عاشق شد یواشکی مرد [ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 12:42 بعد از ظهر ] [ Mahammad Reza ]
|
ساخت کد موزیک | |||